
دختری جوان که عشق خیابانی زندگیاش را تباه کرد، سرگذشت را بازگو کرده است.
باورم نمیشد نامزدم بعد از حدود ۶ سال که از برگزاری مراسم عقدکنان میگذرد با من در پارک ملت قرار گذاشته بود، اما با آن که از او احساس تنفر هم داشتم، تصور میکردم دلش برایم تنگ شده است به همین خاطر سر قرار رفتم. در همین هنگام بود که دو جوان موتورسوار به سوی ما آمدند و.
به گزارش روزنامه خراسان، دختر ۲۲ ساله که مدعی بود برای رهایی از مشکلات زندگی فقط به طلاق میاندیشد، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: از روزی که به خاطر دارم مدام در خانه ما جنگ و دعوا بود. پدرم به شدت مادرم را کتک میزد و من هیچ خاطره خوبی از دوران کودکی ندارم. اما وقتی به ۱۵ سالگی رسیدم در مسیر مدرسه به پسر جوانی دل بستم که مسیر زندگی ام تغییر کرد.
«وحید» حدود ۲۰ سال داشت و بیکار بود، اما من شیفته نگاههای محبت آمیزش شدم و تنها برای دیدار با او به مدرسه میرفتم. هیچ علاقهای بهطلاق تحصیل نداشتم، ولی با شور و ذوق کتاب هایم را درون کیف میریختم تا زودتر در مسیر مدرسه او را ببینم. زنگهای آخر هم نمیفهمیدم چگونه خودم را به خیابان اطراف مدرسه ام میرساندم. خلاصه وقتی مقطع راهنمایی را به پایان رساندم، روزی مادرم از خواستگاری پسر خاله ام سخن گفت که قرار بود به منزل ما بیایند! با آن که من به هیچ وجه او را دوست نداشتم، ولی مادرم اصرار کرد که فقط برای رودربایستی با خواهرش نمیتواند پاسخ «نه» بدهد! وگرنه او هم تمایلی به ازدواج من و «مازیار» نداشت. بالاخره مراسم خواستگاری انجام شد، اما روز بعد نظر پدر و مادرم کاملا تغییرکرد و حالا اصرار به ازدواج من با پسر خاله ام داشتند.
در این شرایط به «وحید» گفتم که اگر مرا دوست دارد او هم باید به خواستگاری ام بیاید! ولی او به بهانههای مختلف مرا در میان شک و تردید باقی میگذاشت. از سویی خودش را علاقهمند به ازدواج با من نشان میداد و از سوی دیگر مدعی بود که شرایط ازدواج برایش فراهم نیست! من هم که اوضاع را این گونه دیدم به خواستگاری «مازیار» پاسخ مثبت دادم و با وجود این که هیچ علاقهای به او نداشتم پای سفره عقد نشستم تا آبروی خانوادگی ما حفظ شود! در ۲ ماه اول نامزدی مشکلی با یکدیگر نداشتیم و من تازه فهمیدم که آن عشقهای خیابانی فرجامی جز بدبختی و تباهی نخواهد داشت و به این خاطر که توانسته بودم از «وحید» جدا شوم، خیلی خوشحال بودم، اما تمایلی هم به «مازیار» نداشتم به همین دلیل خیلی با بی میلی و سرد به تماسهای تلفنی اش پاسخ میدادم به طوری که هر دو نفرمان کلافه شده بودیم.
خانواده من در خیالات خود بساط عروسی را آماده میکردند، اما «مازیار» همچنان درگیر امور شخصی خودش بود و گاهی پیامکی برایم ارسال میکرد و من هم با یک یا دو کلمه پاسخش را میدادم. از سوی دیگر کسی را برای درددل هایم نداشتم. هردو خواهر و برادرم کوچکتر از من بودند و باید به درس و مدرسه خودشان میرسیدند. پدر و مادرم نیز درگیر امور و مشکلات خودشان بودند.
حدود ۶ سال به همین صورت سپری شد و من حالا دختری ۲۲ ساله بودم که روزی «مازیار» پیام داد در پارک ملت یکدیگر را ملاقات کنیم! خیلی تعجب کرده بودم که چگونه نامزدم دلش برای دیدار با من تنگ شده است. به همین خاطر و درکمال ناباوری به محل قرار رفتم، اما هنوز دقایقی بیشتر از حضورم در آن جا نمیگذشت که ۲ موتورسوار جوان به سوی ما آمدند و «مازیار» از داخل جیبش مواد مخدر بسته بندی شده را بیرون کشید و به آنها داد. حیرت زده و مبهوت نگاهش میکردم که گفت: از تو خواستم به این جا بیایی تا ماموران به من مشکوک نشوند! حالا هم از او متنفرم و فقط میخواهم با «طلاق» به فکر آینده ام باشم؛ اماای کاش ...
با توجه به ابعاد مختلف این ماجرای تاسف بار، بررسیهای قانونی و اقدامات روان شناختی در این باره با صدور دستوری ویژه از سوی سروان پاکدل (رئیس کلانتری پنجتن مشهد) در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی